"فال" :
باز با یاد تو
به جاده زده ام...
نگاه سرگردانم
مابین خط ها و فاصله ها ی آن می دود...
کاش این بار، پایان این همه سر گردانی
خط باشد!!
/خودم/
نفسش به خس خس افتاد... قطرات اشک گونه هایش را خیس کرده بود. هر روز چاه تنهایی دلش عمیق تر می شد و آسمان قلبش گرفته تر. لشگر تاریکی بر جای جای اتاقش خیمه زده بود و او چاره ای جز سر سپردن به حکم آنها نداشت. چرا که نبرد سپاهیان نور علیه ظلمت و پیروزیشان، تنها مرگ او را به تعجیل می انداخت! تقدیرش سکوت در برابر سیاهی شب بود، و این سرآغازی بود بر شب گریه های معصومانه او... دختر از بیماری سختی رنج می برد. پوست لطیفش در برابر نور خورشید به شدت آسیب پذیر بود و قرار گرفتن در معرض روشنایی جان او را به خطر می انداخت. پرده های ضخیم تبدیل به دژی محکم برای زندان هولناک افکارش، و مونسی برای پنجره های همیشه بستهً سلول شده بودند. پرسه های بی وقفه اش در شهر سوال های بی جواب، چیز زیادی از روحش، در طی سالها به جای نگذاشته بود. شاید بی گناهی بزرگترین گناه او برای یافتن پاسخ پرسش هایش بود...
۱۹۹۴/۰۹/۰۱: مطابق ابتدای هر ماه دفترچهً خاطراتش را برداشت و خاطرات آن ماه را پیشاپیش در صفحات دفترچه رج زد: "امروز مثل دیروز. امروز تاریکتر از هر روز" سپس دفترچه را ورق زد و نگاهی به گذشته انداخت...خاطرهً دو جمله ای او ۲۹ ماه بود که بدون اضافه شدن حتی جمله ای دیگر به آن، همانگونه تکرار شده بود و در صورت ادامهً این روند، چیز زیادی به اجرای قولش نمانده بود. قولی که ماهها پیش برای رهایی از این زندان پر هراس به خود داده بود و طبق آن در اولین روز پس از ماه سی ام، خود را برای همیشه به خاطرات تلخش پیوند میداد...
...۱۹۹۴/۰۹/۲۹: عمه جان: میدونی چند روز از اتاقت نیومدی بیرون؟! این روزا به گمونم یه طوریت شده. نمیخوای به من چیزی بگی عزیزم؟
دختر نگاه دلسوزانه ای به او انداخت. عمه جان زن تنها و مهربانی بود که سالها پیش، پس از مرگ دلخراش پدر و مادر دختر، سرپرستیش را به عهده گرفته بود و از او با تمام وجود مراقبت می کرد. دختر می اندیشید تجسمی که از او به عنوان زندانبان این زندان، در ذهن دارد چقدر به دور از انصاف می باشد. او که مدتهاست بی هیچ منت هم خانهً اتاق تاریک دخترش شده است و برای گسترش قلمروی حرکتش، خود نیز در فضایی کم نور و دلگیر روزگار به سر می برد!... سپس از جای برخاست، به سمت عمه جان حرکت کرد و او را در آغوش کشید و همچون گمگشته ای تازه پیدا شده ساعتها اشک ریخت و بیقراری کرد...
۱۹۹۴/۰۹/۳۰: "امروز هم مثل دیروز. امروز تاریک تر از هر روز"... و این آخرین خاطرهً خواندنی او بود! فردا همه چیز به پایان می رسید.
۱۹۹۴/۰۹/۳۱: صبح زود با حالتی آشفته از خواب بر خاست. کابوس مرگ دیده بود. اضطراب در چهره اش موج میزد، اما دلش مطمئن بود و آمادهً پرواز. به ساعتش نگاه کرد. با خود اندیشید که خورشید تا الان باید طلوع کرده باشد. نفس عمیقی کشید و به سمت پنجره حرکت کرد و پرده را در دست گرفت. برای آخرین بار به اتاقش نگاه کرد و زیر لب گفت: دیگه سلطهً ظلمت به پایان رسید. شما هم باید با من بمیرید... آنگاه پرده ها را به دنبال هم کنار زد و در حالیکه دستش را روی صورتش گرفته بود و چشمانش را به هم می فشرد روی زمین افتاد و با صدایی بلند فریاد کشید. حجمه ای وسیع از نور و روشنایی در روح اتاق دمیده شد و در آنی همه جا را فرا گرفت. دختر به دور خود چنبره زده بود و نفس نفس میزد... در همان حالت کمی به خود آمد. حال عجیبی داشت. هیچگونه درد و سوزشی در خود احساس نمی کرد. تنها چشمانش بود که از شدت نور ملتهب شده بود و نمی توانست آنها را باز کند. گیج شده بود. انگار همه چیز یک خواب بوده است. یک کابوس که به رویایی لطیف تبدیل شده باشد. کورمال کورمال روی زمین خود را به تخت رساند و پتویش را به دور خود انداخت تا در سایهً کم نور آن بتواند چشمانش را باز کند. چشم هایش را کمی به هم مالید و آرام باز کرد. به بدنش نگاه کرد. پوستش همچون قبل لطیف و نرم بود و هیچ تغییری روی آن مشاهده نمیشد. انگار دوباره متولد شده بود... پتو را کنار کشید و با چشمانی اشک آلود فریاد زد: عمه جان من زنده ام... خدایا...من نمردم... هنوز زنده ام... .
نیمه های ظهر بود. دختر به تدریج به خود مسلط شده بود. در طی چند ساعت گذشته بارها و بارها خود را در معرض نور خورشید قرار داده بود و از عمه جان که هنوز شگفت زده به نظر می آمد حکم تائید گرفته بود. و در نهایت با صدایی بلند خنده ای از ته دل با هم سر دادند. صدایی که تا آن زمان برای اتاق بیگانه بود! اشتیاق زائدالوصفی داشت. دلش می خواست هر چه زودتر از خانه بیرون برود و تا شب فرا نرسیده از این روشنایی لذت بخش استفاده کند. لباس ساده و آراسته ای به تن کرد، عمه را بوسید و با قول اینکه زیاد از خانه دور نشود به راه افتاد...
پسر غرق در افکار و خیالات خود در حال قدم زدن بود که ناگهان صدای زمزمهً آوازی دلنشین و آشنا او را متوجه خود کرد. مکثی کرد و به سمت صاحب صدا رو کرد. دختری با موهای طلایی و بافته شده، کنار استخر کوچک پارک نشسته بود و مشغول نقش زدن بود. دست و پایش شروع به لرزیدن کرد. این تصویر را بارها در ذهن خیال باف خود تجسم کرده بود. بی گمان این همان دختر بود...
چه نقش قشنگی. استادانه و ظریف! دختر روی برگرداند و به او نگاه کرد. پسر با لحنی دوستانه ادامه داد: من خیلی نقاشی با مداد سیاه رو دوست دارم. همیشه دلم می خواست بتونم اینطوری به خوبی کار شما نقش بزنم. دختر لبخندی زد و گفت: واقعا؟! میخوای ازت یه نقش بزنم؟ پسر با خوشحالی سرش را به نشانه تائید تکان داد و گفت: دیگه بهتر از این نمیشه! -دختر: خیلی خوب، پس وایسا کنار اون درخت، نه نه بشین روی این نیمکت و به من نگاه کن. زیاد هم تکون نخور. پسر روی نیمکت نشست، دستش را زیر سرش گذاشت و در همان حالت ثابت ماند... دختر نقش او می زد و پسر خیره به دستان و صورت معصوم او. هیچ کس چیزی نمی گفت. گویی این بهترین لحظهً زندگی آنها بود. لحظه ای که شاید دیگر تکرار نشود. و ارزش آن را داشت که دختر تا مدت زیادی پس از اتمام کار، برای ادامهً این روند تنها ادای نقش زدن را در بیاورد! او سال ها در تاریکی برای حتی دقایق اندکی فراغت از رنج و غم، از اجسام بی جان اتاقش بارها نقش زده بود و هر بار در آرزوی چنین لحظه ای آنها را پاره کرده بود. پسر نیز انگار در خواب شیرینی فرو رفته بود که نمی خواست به این زودی ها بیدار شود. او تجسم رویا های عاشقانهً خویش را نظاره گر بود و تنها انعکاس درخشش دستان دختر بر وجود او پایانی بود بر تمام تاریکی های محاصره کنندهً قلبش که او را تا مرز پوچی و تباهی پیش برده بودند. ظهور دختر برای او که به دنبال کور سوی امیدی در ظلمات دلش می گشت، همچون حجمه ای وسیع از نور و روشنایی بود که در روحش دمیده شد و در آنی تمام وجودش را فرا گرفته بود!
-دختر: خب، دیگه تموم شد. حالا چشماتو ببند و تا نگفتم هم باز نکن. دختر از کنار استخر برخاست ، به سمت او رفت و در کنارش نشست... خوب، حالا می تونی باز کنی! پسر چشمانش را باز کرد و از فرط هیجان برای لحظاتی زبانش بند آمد! پسر با ظرافت ماهرانه ای روی کاغذ ترسیم شده بود و دختر در حالیکه سر بر شانه اش گذاشته بود، کنارش نقش بسته بود...
۱۹۹۴/۰۹/۳۲: اتاق دختر کاملا دگرگون شده بود. زوج عاشق، به همراه عمه جان از همان ابتدای صبح با اشتیاق خاصی دست به خانه تکانی زدند و خستگی ناپذیر تا اواسط شب مشغول کار بودند. و در نهایت اتاق سرد و بی روح دختر به اتاقی پر از طراوت و عشق تبدیل شده بود که با رنگ صورتی ملایمی که روی دیوارها نشسته بود و جایگزین شدن گیاهان مرده و آفتاب ندیده با گلدان های سرسبز، جان تازه ای گرفته بود!...
... ۱۹۹۴/۰۹/۶۰: یک ماه از تلاقی جادهً سرنوشتشان به هم می گذشت. آنها در این ۳۰ روز، افسانه ای تازه از عشق را در کنار هم زندگی کردند. روزهایی سرشار از خوشبختی و آرامش، همچون آرامش دختر هنگام به خواب رفتن در آغوش شوهرش...
۱۹۹۴/۱۰/۰۱: صبح زود از خواب بیدار شد. دلش بی تاب بود و قلبش بیقرار. از جای برخاست ، ملحفه ای به دور تن برهنه اش پیچید و کمی در اتاق قدم زد. سپس تصمیمی گرفت. دفتر خاطراتش را برداشت و شروع به نوشتن کرد: همه جا تاریک است. پرده های ضخیم چون گذشته به هیچ کس از سرزمین نور اجازهً ورود نمی دهند. اما حکم سیاهی دیگر خریداری ندارد. دیوار های صورتی و سبزی گیاهان قد کشیده فتوای عشق می دهند. و من همچون آزاده ای عاشق، در اسارت این سیاهی، بدون تسلیم با قلم خویش مبارزه خواهم کرد. و خواهم نوشت، از ۳۰ روز رهایی در روشنایی عشق. از خاطرات خط فاصلهً ۳۰/۰۹/۱۹۹۴ - ۰۱/۱۰/۱۹۹۴ ...
"ایست قلبی" :
به انتظار دیدنت،
چوب خط می کشم.
هر خط، فاصله ایست به بلندای یک روز عاشقی!
هر روز، خط فاصله ایست میان ما!
و تکرار این روند یعنی:
خط،
فاصله،
ایست ــــــــــ !
/خودم/
... ۳۰ سال بعد:... وایسا کنار اون درخت، نه نه بشین روی این نیمکت و به من نگاه کن. زیاد هم تکون نخور. پسر روی نیمکت نشست، دستش را زیر سرش گذاشت و در همان حالت ثابت ماند... .
*داستان از: آدم برفی.
آتشی بر دل است..
برای دیدنت٬
پر سیمرغ می خواهم!
/خودم/
صدای پای توست
که در سینه ام می دوی..
کافی ست کمی خسته شوی
کافی ست بایستی!
/گروس عبدالملکیان/
چون زغالی افروخته آغاز شود٬
به جرعه ای آب خاموش می گردد.
و اگر دیگ جوشانی باشد٬
هوای سرد او را از جوشش اندازد!
شاید عشق
باید چون دریایی باشد که به تدریج به هیجان آید
تا موج شود.
و یا باید همچون نسیم آغاز شود...
/اسماعیل جمالی/
با هم دست به یکی می کردیم و با سرفه هامون٬
گوش آسمونو کر می کردیم!
یه سفره پهن می کردیم و
تا صبح٬
سر سفره ی سرفه هامون٬
دراز کش٬
شب زنده داری می کردیم!...
جات سر سفره ی امشبم خالیه داداشی. . .
/خودم/
تمام که شد٬
سر بر شانه اش گذاشتم
و در آغوش کشیدمش!. . .
/خودم/
بغض گلویش را گرفته بود٬ به جایی خیره شده بود و با پایش ضربی عصبی گرفته بود. هر از گاهی چشمانش پر از اشک می شد. گویی داشت بارها و بارها صحنه ای را پیش چشمانش با خود مرور می کرد.دست خود را در دست گرفته بود٬ می فشرد و اینچنین خود را تسکین می داد!...
یاد این شعر افتادم:
من و خودِ من٬
تا آخرش با همیم
من و خودِ من٬
واسه هم نمی زنیم
من و خودِ من٬
مثل یه کوه محکمیم
من و خودِ من٬
مگه دیگه می شکنیم؟!!!!!!
روی آب حوض خانه ی خاطرات
سهم ماهی های سرخ
که همیشه٬ عاشقند
باور کن
/کیکاووس یاکیده/
حال خانه ي تو،
برجي باشد سر به فلك كشيده . . .!
/پوران كاوه/
خورشید زرد آسمون٬ حرفا داره با دلمون!
سبزه ی سبز سبزه زار٬ روی زمین٬تو چمنزار٬
داد هاش٬ مثل باد هواس! کی می شنوه؟کجاس حواس؟
. . .
قالیچه ی تو دل ما نقشاش تو زندگی ماس!!
/کوچیکی های خودم/
چه رسد به توان پایداری در میان این همه میان سالی که نصیبش می شود!!
/خودم/زیر قلبش به تبسم بنوشت:
عشق مطبوع ترین درد خداست...
/بابای خوبم/
مثل کسانی می شوم
که دست و پایشان را گم کرده اند!...
گویی٬
دستانم در دستانت جا می مانند!
و پاهایم٬
همچنان همپای تو می پیمایند!...
وقتی نیستی٬
بی دست و پا تر از همیشه ام!!
/خودم/
رویید ؛
جوانه ای سبز!
/خودم/
گريه در خلوت دل، ننگ كه نيست!. . .
/نونوي گلم- منيژه/
* * * * * *
خدايا!
مرا به خانه ات راه بده!
مي خواهم تو را با نام كوچكت صدا كنم!
/؟/
که گویی من٬ توام!!...
کافیست دست و رویم را بشویم٬
تا خود را ببینی!!
.
.
(من فقط پوسته ای از خود ام٬
که تمام درونش را تو تسخیر کرده ای!...)
/خودم/
تکیه گاه هستی بخش من٬
امانم ده
تا خود را باز یابم٬
نگاهت را به روزهایم سنجاق کنم٬
و دلت را
به جای خالی دلم که بردی!!....
/خودم/
لبه ی پنجره ی اطاقش ایستاد٬
آماده ی پرواز!!
...
تازگی ها ۲ بال درآورده!
فرشته نیست٬اما...
عاشق شده!
/خودم/
با تو بي قرار. . . !
/؟/
- غنچه ی خواب؟ آیا می شکفیم؟
- یک روزی٬ بی جنبش برگ.
- اینجا؟
- نی٬ در دره ی مرگ.
- تاریکی٬ تنهایی.
- نی٬ خلوت زیبایی.
- به تماشا چه کسی می آید؟ چه کسی ما را می بوید؟
- . . .
- و به بادی پرپر...؟
- . . .
- و فرودی دیگر؟
- . . .
/ سهراب سپهری/
/رسول یونان/

