تبليغاتX
حرفهای پرتقالی
























حرفهای پرتقالی

اینبار

فاصله را

دوست دارم!

اگر تو را به من بدهد..

/خودم/

نوشته شده در دوشنبه 1390/09/21ساعت 11:25 توسط بهار| |

خواب نیستم

چشم بر هم گذاشته ام

تا تو برگردی!

                /خودم/

نوشته شده در دوشنبه 1390/08/30ساعت 18:9 توسط بهار|

مردان و زنان در ابتدای خلقت مانند امروز نبودند.در آن زمان تنها یک انسان بود؛ کوتاه قد، دارای یک بدن با یک گردن ولی با دو صورت که هر یک به جهتی می نگریست. انگار دو موجود از پشت به یکدیگر چسبیده باشند در جنس مخالف. دارای چهار دست و چهار پا.. خدایان یونایی به او حسادت می کردند. آنها می دیدند موجودی که چهار دست دارد بیشتر کار می کند و چون دو صورت در دو جهت مخالف دارد، حمله کردن به آن کار دشواری است. با دارا بودن چهار پا نیروی زیادی برای حفظ تعادل، ایستادن و یا حتی راه رفتن به مدت طولانی نیاز نداشت. خطرناک تر از همه که آن موجود دو جنس متفاوت داشت و برای بقا نیازی به حضور دیگری نبود. زئوس، خدای ارشد آلپ، به سایر خدایان گفت که طرحی برای گرفتن قدرت آن موجود دارد. صاعقه ای را فرستاد و آن موجود را به دو نیم کرد. و به این ترتیب مرد و زن به وجود آمدند. این کار موجب افزایش جمعیت دنیا شد. و در عین حال ساکنان دنیا را گمراه و ضعیف کرد. دلیل آن این است که در حال حاضر همه به دنبال نیمه گمشده خود می گردند تا او را در آغوش بگیرند. و با این کار نیروی گذشته، قدرت پرهیز از خیانت، مقاومت، تحمل و سایر محسنات گم شده را دوباره به دست بیاورند .

/افلاطون/

نوشته شده در پنجشنبه 1390/07/07ساعت 20:2 توسط بهار| |

رازم را حتی به آینه

نگو

به ترسیم خودسرانه ی چهره ات

می ایستد!

                                  /کیکاووس یاکیده/

نوشته شده در پنجشنبه 1390/06/24ساعت 22:16 توسط بهار| |

کسی دلم رو گرفته!

کسی که

« غصه های دل تو» اسمشه!

                                           /خودم/

نوشته شده در جمعه 1390/05/28ساعت 23:44 توسط بهار| |

در کم بودنم

آینه نباش.

حفره ای در خیالم پیدا شده است

 که اندکی

هستم!

                             /کیکاووس یاکیده/

نوشته شده در جمعه 1390/05/21ساعت 0:35 توسط بهار| |

ز دریا نور می بارد، صدا از دور می آید

پدر با یار می گوید، یل پر شور می آید...

به روی تخت دامادی، برایش حجله می سازد

کجا باور کند مادر، شبی در موج می خوابد؟....

                                                 /همکار بابا/

کاش می شد، اما نمی شه..

این مرام روزگاره..

رفتنت همیشگی بود

دیگه برگشتن نداره.......

                                   /؟/

 توی این خونه یخ می بست

تن سرد سکوت من

چقدر جای تو خالی بود

چه شب های بدی بودن...

                                       /؟/

نمی دانم تو کی سفر کردی..

ولی باز تو را می بینم

آنگاه که در انتهای بودن ساکن شدی...

                                            /آزاده حسینی/

نوشته شده در جمعه 1390/05/07ساعت 14:57 توسط بهار| |

در امتداد خاموش شب

می خواندی که حقیقت دیر نیست

و من آرام گوش می دادم..

چه امید محزونی!

وقتی که می دانی حقیقت

در آستین صبوری غوطه ور است..

                                        /محدثه رجبی/

نوشته شده در سه شنبه 1390/04/07ساعت 21:57 توسط بهار| |

اگر باران ببارد

چترم را به کناری خواهم انداخت

و تا ته دنیا خواهم دوید...

                              /مژگان ضحاکی/

نوشته شده در جمعه 1390/03/13ساعت 12:21 توسط بهار| |

روز تولد تو

میلاد عشق پاکه

برای شکر این روز

پیشانی ام به خاکه..

                            /؟/

نوشته شده در سه شنبه 1390/02/27ساعت 13:28 توسط بهار| |

۱. من

ردّ بوی ترا

می بوسم..

 

۲. بالاپوش کهنه ام

گرم است

آنگاه که خیال تو

می گذرد..

                             /کیکاووس یاکیده/

نوشته شده در شنبه 1389/11/23ساعت 18:3 توسط بهار| |

دست نوشته ام را

دیوار کوب دلم می کنم

تا یادم نرود

وقتی تو بودی

آسمان آبی تر بود!..

                                 /خودم/

نوشته شده در چهارشنبه 1389/11/06ساعت 19:8 توسط بهار| |

از پله های قطره های باران

تنها

فرشتگانند

که پایین می آیند..

                     /کیکاووس یاکیده/

نوشته شده در سه شنبه 1389/10/07ساعت 10:48 توسط بهار| |

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرده بود٬ گرچه آدم زنده بود!

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود..

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب هی گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ

آدمیت برنگشت!!

                                      /فریدون مشیری/

نوشته شده در پنجشنبه 1389/08/20ساعت 14:9 توسط بهار| |

انتظار بارانی را می کشم

که پلک بر هم بگذارم

باریده است..

به تماشای باران ستاره ها

بی چتر

بیا..

                           /کیکاووس یاکیده/

نوشته شده در دوشنبه 1389/08/10ساعت 17:42 توسط بهار| |

پسرک ۸ ساله با عجله به سمت انبار، واقع در زیرزمین خانهُ زن صاحب مزرعه، دوید تا به تمرین و تصحیح نهایی قطعه ای که مدتها ذهنش را مشغول کرده بود بپردازد... سه سال پیش اصول اولیهً نواختن پیانو را زیر نظر همسر مرحوم زن فرا گرفت و پس از مرگ ناگهانی او، خود به تنهایی به تمرین و یادگیری هر چه بیشتر ادامه داد. زن که بعد از مرگ شوهرش دیگر تمایلی به شنیدن صدای پیانو نداشت، با دیدن اشتیاق وافر پسرک به نواختن، ساز را به انبار منتقل کرد تا او بتواند بدون ایجاد مزاحمت، در هر زمان که خواست از آن استفاده کند... پس از چند ساعت، در حالیکه نت قطعهً جدیدش را در دست داشت، هیجان زده از انبار بیرون پرید و شتابان در جستجوی پدرش ـ که مسئول رسیدگی به امور مزرعه بود ـ به این سو و آن سو دوید. سرانجام او را در حال خرد کردن قطعات چوب یافت.

پسرک: بالاخره تمومش کردم بابا! همون چیزی شد که میخواستم! کی میای گوش بدی؟

پدر که با شنیدن این حرف بسیار خوشحال شده بود، همان لحظه تبرش را به زمین انداخت، آبی به صورت زد و با او همراه شد...

در طی چند سال بعد پسرک با استفاده از نبوغ عجیب موسیقیایی اش، نواختن ویولن را نیز به صورت خودآموز و به طور مطلوب فرا گرفت. همچنین چندین کنسرتو برای پیانو و ویولن تصنیف کرد که همچون گذشته، آنها را برای پدرش، و گاه دیگر افراد مزرعه به اجرا در می آورد. پدر نیز با اینکه درک خاصی نسبت به موسیقی فرزندش نداشت، همیشه کارهایش را دنبال می نمود و او را به خلق آثار بیشتر تشویق می کرد...

چشم ها، گوش ها و دستانش لبریز از درک موسیقی بودند و به او امکان این را میدادند که همه چیز را در قالب نت ببیند، بشنود و لمس کند؛ حتی افکار خواسته و نا خواسته اش را! افکاری که گاه خود نیز با خواستگاه حقیقی آنها غریبه بود!...

روز سردی بود. پسر ۱۳ساله، در حالیکه از سرما به خود می لرزید، با حرارت خاصی مشغول نواختن موومان اول از دومین سمفونی ساختهً خود بود که در میانهً اجرا سنگینی حضور کسی را پشت سر احساس کرد. با اینحال بدون توقف به کار خود ادامه داد. پس از اتمام نواختن، مرد غریبه شروع به دست زدن کرد و زبان به تحسین او گشود: فوق العاده بود! کارت حرف نداشت! تو پسر با استعدادی هستی!...[پسر کنجکاوانه او را با نگاهش وارسی مینمود] من از دوستان قدیمی این خانواده ام؛ یه روانشناس هنردوست. اومده بودم که یه سری به خانوم بزنم. سالها بود که ندیده بودمشون... وقت رفتن صدای ضعیف پیانو مسیرم رو تغییر داد و کشوند به اینجا. آخه میدونی، من عاشق این سمفونی ام! منو میبره به گذشته های دور. به دوران کودکی. وقتی که مادرم حین گوش دادن به این و چند قطعهً دیگه، سرگرم نقاشی روی بوم میشد و من در کنارش مینشستم و به دستهای مهربونش خیره میشدم...

پسر با شنیدن حرفهای مرد، با لحنی دلسوزانه و صمیمی گفت: شما خیلی لطف دارید، اما... میدونید، باید منو ببخشید، اما این قطعه اونی که شما فکر میکنید نیست.

مرد: البته که هست! شکی ندارم. من این سمفونی رو از برم!

- ببینید آقا، من این سمفونی رو تازه نوشتم. هنوز هم کاملا تموم نشده. خیلی از جاهاش احتیاج به تصحیح داره. [در همین حال مرد با صدای بلند خنده ای سر داد]

-شوخی بامزه ای بود پسرم!... اوج این سمفونی تو موومان دومشه [شروع به زمزمهً قسمت مورد نظر کرد]. درست همینجا دستهای مادرم جون تازه ای می گرفت و ... پسر میان حرف او پرید و با حالتی بر آشفته گفت: این امکان نداره! شما واقعا کی هستین؟ یه پیشگو؟ یه رمال که ذهن آدما رو میخونه؟ یا یه سارق آثار هنری؟ سپس کاغذهای نت را برداشت و در حالیکه به سمت پله ها حرکت می کرد ادامه داد: انگار حتی یه لحظه هم نباید از خودم دورشون کنم!

- منظورت از این حرفها چیه؟ اینو همهً عالم و آدم شنیدن. مال یکی از بزرگترین موسیقی دان های قرن هجدهمه!...

[یک ساعت بعد - کنار گندم زار] مرد: واقعا تو اونو نمیشناسی؟ حرف خود را تصحیح کرد و ادامه داد: شاید جایی، بدون اینکه بهش توجه داشته باشی، این قطعه رو شنیدی و توی ضمیر نا خودآگاهت ثبت شده! و حالا همونو روی کاغذ آوردی. 

- پسر: من تمام عمرم رو توی این مزرعه زندگی کردم. فقط ماهی یک بار با پدرم واسه تهیهً احتیاجات مزرعه میریم به دهکدهً مجاور. اینجا کسی جز موسیقی بومی رایج، چیز دیگه ای گوش نمیده. توی دهکده هم اوضاع بهتر از اینجا نیست! راستش خود من هم شناخت چندانی به آثار نوازنده های دیگه، تو سبکی که کار میکنم ندارم! جز چند قطعهً انگشت شمار که از معلمم هنگام اجرا شنیدم. میدونید، من با تک تک سلولهای بدنم اون چیزی که مینویسم رو حس میکنم. و شنیدن حسی که تمام وجودم درگیرشه، از زبون سازم منو بی اندازه ارضا میکنه و این برای من کاملا کافیه!

- مرد[متفکرانه]: میتونم بقیهً کارهات رو هم گوش بدم؟...

...پس از اجرای چند قطعه توسط پسر، مرد که از شدت هیجان گویی زبانش بند آمده بود، به سمت او رفت و پسر را در آغوش گرفت. آنگاه به آرامی گفت: تو یه بار دیگه متولد شدی...

روانشناس از آن پس پسر را کاملا زیر نظر قرار داد و گاه، تحت شرایط کنترل شده ای او را برای آموزش و اجرا به شهر های مختلف داخلی و خارجی می برد... با گذشت سه سال مرد از حدس خود کاملا مطمئن شد. پسر آثار نوازندهً بزرگ قرن هجده را به تدریج و با تقدم و تاخری متفاوت نسبت به او خلق میکرد، بی آنکه هیچگاه در معرض اطلاع از آنها قرار بگیرد... رفته رفته ماجرای پسر میان اساتید موسیقی شایع و کمی بعد به رسانه ها کشیده شد. تیتر بزرگ و کوچک روزنامه ها همه به او اختصاص پیدا کرد: یک روح در دو بدن: ظهور دوبارهً موسیقیدان... کپی برابر اصل یا اصل برابر کپی ؟... غیر ممکنی که ممکن شد: توطئه یا حقیقت؟...

سالها به همین منوال گذشت و مرد جوان یکی پس از دیگری آثار موجود و حتی گم شدهً موسیقیدان، که گوش تاریخ حسرت شنیدن آنها را بر دل داشت ارائه میکرد. او اینک ۲۹ سال داشت و شش سال با دورهً کامل آثار موسیقبدان برجسته، که در سن ۳۵ سالگی در گذشته بود، فاصله داشت. در همین حال، دنیای انگشت به دهان، که خود را در آستانهً تحولی عظیم در زمینهً موسیقی میدید، با سوال تامل برانگیزی مواجه بود: آیا مرد جوان اجازهً لمس قلمرویی که مرگ، دست موسیقیدان بزرگ را از رسیدن به آن کوتاه کرده بود خواهد داشت؟

                                             /آدم برفی/

نوشته شده در سه شنبه 1389/07/13ساعت 14:22 توسط بهار| |

سپرده ام

زنده و مرده ی مرا

فرش راهت کنند

تا همیشه سربلند

بدرخشم

مادر..

                                /خودم/


رو به رویم بایست پدر

سجاده ام رو به توست

بگذار عبادتت کنم..

                                    /خودم/

نوشته شده در یکشنبه 1389/05/31ساعت 22:9 توسط بهار| |

دلمان خوش بود

دعاهایمان را بدرقه ی راهت کرده ایم!

اما تو زودتر به مقصد رسیدی

به همان بالاها!

                        /خودم/

نوشته شده در سه شنبه 1389/05/05ساعت 18:49 توسط بهار| |

عصر ساکت دوشنبه است

باز هم دیر کرده ای..

باز هم در انتظار دیدنت مرا پیر کرده ای!

قصه ای ست:

بی خیالی تو٬ انتظار من!

من دلم هزار راه رفته است..

باز هم می آیی و بهانه بار می کنی

و مرا روی موج های بی خیالی خودت سوار می کنی!

از دورغ های شاخ دار تو کیف می کنم!..

تق تق صدای در

آن دلی که تا کنون هزار راه رفته بود

باز گشته است.

                                          /مصطفی رحماندوست/

نوشته شده در چهارشنبه 1389/04/23ساعت 20:16 توسط بهار| |

مرگ را پروای آن نیست که به انگیزه ای اندیشد..

.

.

زندگی را  فرصتی آنقدر نیست

که در آینه به قدمت خویش بنگرد

یا از لبخنده و اشک یکی را سنجیده گزین کند.. 

                                        /بخشی از فیلم شب های روشن/

نوشته شده در جمعه 1389/02/24ساعت 23:32 توسط بهار| |

انگار همه می میرند

جز مرگ!

.

.

وقتی مرده ها را می کاریم

هرگز نمی رویند

خاک های حاصلخیز

این بار بی ثمرند!...

                                /مریم علاء امجدی/

 

چنان ستبر بر گرده ی زمان ایستاده ای

که مانده ام

به خاک بسپارمت یا...

نه نمی شود

خاک را می سپارم به تو!

                                    /محمد پایداری/

نوشته شده در جمعه 1389/02/03ساعت 21:31 توسط بهار| |

تو نیستی

اما برایت چای می ریزم..

دیروز هم نبودی که برایت بلیت سینما گرفتم..

دوست داری بخند

دوست داری گریه کن

و یا دوست داری مثل آینه مبهوت باش..

مبهوت من و دنیای کوچکم٬

دیگر چه فرقی می کند؟

باشی یا نباشی

من با تو زندگی می کنم..

                                 /رسول یونان/

نوشته شده در سه شنبه 1389/01/31ساعت 21:27 توسط بهار| |

حالا فقط از سه چیز می ترسم

اول؛ از دست دادن تو

دوم؛ از دست دادن تو

سوم؛ از دست دادن تو

همین!

                       /مریم علاء امجدی/

 
نوشته شده در سه شنبه 1389/01/10ساعت 11:11 توسط بهار| |

اگر بهار بودم

جذبه ی نگاهت را تا پاییز زندگی

به جان می فشردم عاشقانه

بدون تردید٬

بی هیچ بهانه..

                              /پوران کاوه/

نوشته شده در سه شنبه 1389/01/03ساعت 18:26 توسط بهار| |

در این چار دیواری دنج

جاده ای بی پایان پیداست...

                             /حسن صلح جو/

نوشته شده در پنجشنبه 1388/11/22ساعت 13:9 توسط بهار| |

امروز هم رفت.

باور کن خودم دیدم.

خودم با همین چشم هایم٬ خورشید را بدرقه کردم..

                                                      /حسن صلح جو/

نوشته شده در سه شنبه 1388/11/13ساعت 22:12 توسط بهار| |

تعجبی ندارد؛

دست و دل باز شده ام..

تو به دیدنم آمده ای!

                                  /خودم/

نوشته شده در دوشنبه 1388/11/05ساعت 19:8 توسط بهار| |

آشکارا نهان کنم تا چند؟..

دوست می دارمت به بانگ بلند!

                                      /؟/

نوشته شده در پنجشنبه 1388/10/17ساعت 22:39 توسط بهار| |

همه ی محال ها را

باور کرده ام

 شاید

گفته باشی:

دوستت دارم!

                     /کیوان مهرگان/

نوشته شده در شنبه 1388/10/12ساعت 12:22 توسط بهار| |

هدیه ی تمام تولدهایم را

خدای مهربانم٬

در کادوپیچی ای به نام *تو*

به من داده است!

                                   /خودم/

نوشته شده در یکشنبه 1388/10/06ساعت 19:3 توسط بهار| |