درباره وبلاگ

اگر دنبال شعر و متن و عاشقانه و داستانك و ....هستي،پس بمون و جايي نرو.كه خوب جايي اومدي.البته اينجا اسم خالق آثار نوشته ميشه. درسته كه ما خيلي شعرها رو دوست داريم،اما نبايد برامون بي ارزش باشه كه كي اونو خلق كرده.چون اون يه جورايي به گردن ما حق داره.چون ما از حرفاش استفاده مي كنيم،يا حتي لذت مي بريم.اما اكثر اوقات خودشو اصلاً نمي شناسيم!و اين كم لطفيه!
فهرست اصلی
دوستان
معجون
ویولن سیاه
عطر آویشن!
لطفا چترا بسته...!
وبلاگ گروهی ادبی دوچرخه
بزرگترین سایت در زمینه تکنولوژی آموزشی
زندانی
لحظه ای مانند اکنون
عروسک کوکی
دویدن به هیچ کجا
زیباترین گناه
روزهای طلایی زیتون
تازه های ادبی
جاده ی انتظار
فرصت دوباره ی آفتاب
شراب دل
تنهایی بد دردیه
زمزمه های تنهایی
منتقدک
در غربت
عروس پاییزی
آیدا در آینه
یادگار شب
بارباپاپا
تپش ثانیه ها
دری به سوی نگاه
کاغذ کاهی
زرد مجله
به سوی مهتاب
دلک ساده
قصر خیال
دوستت دارم
شاهدخت سرزمین ابدیت
نارنجی
شهریور
عاشق دل تنها
دیونیزوس
ترنج
شب های بی ستاره
گوشه گیر
آن سوی کهکشان
روزنامه ی صبح بهشت
مشق شب
باران بهاری
دلاویزترین
شل سیلور استاین
طناب دار
...و عشق آخرین حرف ما بود، چرا نه؟
مرد پارسی
.....هزار ویکشب........
رهاتر از رها
بعد از مدرنیته
مهربون مثل ... خدا
چشمان ناچار
آنسوتر از تهمت
من از آن روز که در بند توام آزادم
خدا هم نبود
دی اکسید کارتون
خدا خوبه
من ملک بودم و ...
سلام دنیا
سیروش!
مخروبه
رویای کاغذی
رند تبریزی
و من هميشه يك آرزو دارم...
متولد ماه مهر
پیوندهای روزانه
دوری و دوستی
قاصدک
LOVE WHETHER WHAT EVER
آماتور
زندگی دیجیتالی
آبنبات های رنگی
بهترین سوالات من
ما 4 تاااا
دلم نوشت(فهیمه)
دری به سوی نگاه
من خدا را دوست دارم چون عشق را....
صد را با سین بنویس باسیب
آرامگه یار کجاست ؟
متال موسیقی زندگی
یادت نره دوست دارم
قلیوونی
دهن کجی
ادبیات و موسیقی نو
به نام تک راهب قلب های تصادفی
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
طراح قالب
POWERED BY
من داشتم اینجا می آمدم که تصادف کردم. ناگهان یک ماشین آمد و مرا زیر گرفت. وقتی می خواستم از عرض خیابان رد شوم٬ این اتفاق افتاد. جنازه ام را گوشه ی خیابان در برف ها رها کردم و آمدم. اما کاش نمی آمدم. نه مرا می بینی و نه صدایم را می شنوی. کاش نمی آمدم٬ من داشتم به دیدن تو می آمدم که مردم...!
/رسول یونان/
نوشته شده توسط بهار در دوشنبه 1387/04/10 ساعت 20:24 موضوع | لینک ثابت
کنار آتش. . .
گوش سپردن به سکوتِ
چیزهایی که ما را توان دیدنشان نیست
/لری گروس/
نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه 1387/04/05 ساعت 19:25 موضوع | لینک ثابت
فصل حقیقی عشق٬ لحظه ای ست که دریابیم
که تنها ماییم که عاشقیم٬
و کس دیگری چون ما عاشق نبوده است٬
و هیچ کس دیگر نیز چون ما عاشق نخواهد بود!
/یوهان ولفانگ فن گوته/
نوشته شده توسط بهار در یکشنبه 1387/03/19 ساعت 16:27 موضوع | لینک ثابت
خوشحالم!
همونقدر خوشحال٬
که یه آدم الکی خوش!
یه آدمی که خبر خوشی داره٬
اما کسی رو نداره که بهش خبر بده!!
/قسمتی از فیلم شب های روشن/
نوشته شده توسط بهار در یکشنبه 1387/03/05 ساعت 19:58 موضوع | لینک ثابت
دست هایم پینه بست
بس که به چشمانت، چشم دوختم!
گله نمی کنم،
عشق پینه بسته ی دستانم را
قیمت نتوان گذاشت!
/خودم/
نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه 1387/02/25 ساعت 15:19 موضوع | لینک ثابت
می خواهم چشم بندی کنم
خیلی ساده.......
چشم هایت آماده اند؟
که ببندم!!!!!!
......
/خودم/
نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه 1387/02/18 ساعت 18:9 موضوع | لینک ثابت
ای دور از دست٬
پَر تنهاییی خسته ست!...
/سهراب سپهری/
نوشته شده توسط بهار در یکشنبه 1387/02/08 ساعت 16:40 موضوع | لینک ثابت
پا برهنه
تا کجا دویده ای؟
که این همه گل روییده است؟!...
/کیکاووس یاکیده/
نوشته شده توسط بهار در شنبه 1387/01/24 ساعت 15:26 موضوع | لینک ثابت
روزها بود که پس از آن حادثه، مرد با هیچ کس حرف نمی زد. گوشه گیر شده بود و همه چیز در نظرش رنگ باخته بود، حتی کارهای مورد علاقه اش. با این وجود، استاد نقاشی اش همچنان او را به کشیدن ترغیب می نمود....
همه چیز فراهم بود. فقط اراده ی او کافی بود تا بار دیگر اثری خیره کننده خلق شود!
ساعت ها از آمدن استاد می گذشت. اما مَرد... گویی به حرف هایش بی توجه بود. سه پایه ی نقاشی با بومی سفید که رویش سوار شده بود، گوشه ی اتاق، رو به پنجره گذاشته شده بود و روی میز کوچک کنار آن رنگها به ترتیب رنگ های رنگین کمان چیده شده بودند. روشنایی زیبایی از پنجره بر اتاق گسترده بود. نوری که بیش از همیشه روشن می نمود!
مرد احساس خستگی می کرد. چشم که بر هم گذاشت، در رویا غرق شد...
به دوران کودکی پا گذاشت. روزهایی که همراه با مادربزرگش به دریا می رفت... لحظه هایی که با هم به تماشای رنگین کمان می نشستند و با شعر و بازی، رنگ های آن را می شمردند... هنگامی که قسمتی را به اشتباه می گفتند صدای خنده هایشان به آسمان می رفت، مادربزرگ او را در آب می انداخت و مدتها با هم آب بازی می کردند...
کمی گذشت... مرد از خواب پرید. تشنه بود! بی درنگ لیوان آب کنار دستش را برداشت و جرعه ای نوشید. تلخ بود، طعم رنگ می داد! انگار اشتبا ها لیوان قلم مو ها را سر کشیده بود...به سمت پنجره دوید و آب دهانش را در باغچه خالی کرد. ناگهان به سمت بوم رفت، انگار چیزی او را به آن سمت می کشید. قلم موی دلخواهش را پیدا کرد، سعی کرد خوابش را نقاشی کند، چهره ی مادر بزرگ را خوب به خاطر داشت...
ساعت ها سپری شد و کارش به انتها نزدیک. اما این بین گویی نگاه کسی بر او سنگینی می کرد. بی توجه، به کارش ادامه داد. دیگر چیزی نمانده بود. همه چیز همانطور که می خواست پیش می رفت. آخرین رنگ را هم بر بلندای بوم کشید. تصویر کامل شد. درست همان چیزی که در ذهن داشت...
قلم مو را که زمین گذاشت، صدای قهقه ای همراه با تشویق، از پشت سرش به گوش رسید. استاد همه چیز را دیده بود. تلاش های او برای تماشای دوباره ی نقاشی های بی نظیر شاگردش، بی ثمر نمانده بود. بار دیگر از یکی از شاهکارهای مرد پرده برداری شد! طرح فوق العاده ای بود، اما... فقط رنگ ها سر جای خود استفاده نشده بودند! نقاش نابینا بازهم ترتیب رنگ ها را اشتباه به خاطر سپرده بود!......
نقشی زد از خیال، نقاش نامی دهر
از کوه و جنگل و دشت، دریای بی کران
رنگین کمان رنگ، در روح آن دمید
مهری زد و نشست
بار دگر بدید!!...
کم سو گشت یکی یکی، چشمان رنگی نقش؛
لبریز شد از سیاهی، دل هزار رنگ بوم!...
چشم در چشم؛
نقاش و بوم سیاه...
........
گویی که می پرسند
آن کیست که نابیناست؟!...
/آدم برفی/
(داستان از خودم!)
نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه 1386/12/29 ساعت 23:24 موضوع | لینک ثابت
وقتی صدای تو را می شنوم٬
نرمی و حقیقت زندگی پیش رویم پایدار می گردد.
هر بار که دهان خود را می گشایم تا پاسخی بدهم٬
به گونه ای غریب٬
خود را روشن و مطمئن احساس می کنم!
/جبران خلیل جبران/
نوشته شده توسط بهار در دوشنبه 1386/12/20 ساعت 17:36 موضوع | لینک ثابت
تازه که باشی٬
بهار در توست!
سبز می شوی٬
شکوفه میدهی٬
قد می کشی تا اوج!
تازه که باشی٬..
همیشه در اوجی!...
/خودم/
نوشته شده توسط بهار در یکشنبه 1386/12/05 ساعت 13:29 موضوع | لینک ثابت
امروز من با تو ٬
عاشق بودنم
عاشق همه ی هستی!
/آزاده حسینی/
نوشته شده توسط بهار در یکشنبه 1386/11/28 ساعت 18:0 موضوع | لینک ثابت
این بار هم که
تاول پاهایم خشک شود
دوباره عاشقت می شوم
دوباره راه می افتم
دوباره
گم می شوم!!!
/کیکاووس یاکیده/
نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه 1386/11/11 ساعت 16:49 موضوع | لینک ثابت
هر که را از دور می بینم
گلویم خشک می شود
می ترسم نکند
این بار
اشتباه نگرفته باشم!!
من به دنبال تو می آیم
تو هم از من بگریز!
بگذار
دیرتر بمیرم!
/کیکاووس یاکیده/
نوشته شده توسط بهار در سه شنبه 1386/10/18 ساعت 20:55 موضوع | لینک ثابت
شکستم!...
عاقبت شکستم
دیواره های آهکی کودکی ام را!
به خیالم کمی بزرگ تر شده ام!
حالا من،
یک جوجه ی یک روزه ام!!
/خودم/
نوشته شده توسط بهار در شنبه 1386/10/08 ساعت 23:50 موضوع | لینک ثابت
آویخته ام
از جایی که نمی دانم چیست
آویخته ام
از جایی که تا بیداری
یا خواب
یا آب
تنها فریادی٬ فاصله است.
در آغاز عشق
شاید
ایستاده ام!...
/کیکاووس یاکیده/
نوشته شده توسط بهار در سه شنبه 1386/10/04 ساعت 19:13 موضوع | لینک ثابت
آدم و تلسکوپ
آسمان را می کاوند
تا تجدید تعجب کنند!
اما من
خاکی را می شناسم
که ۷۵۰ هزار ستاره ی دنباله دار
در حوالی شب آن خاک
می درخشد
من با چشم عشق می بینم
و تو با تلسکوپ
که رؤیت بیش از یک ستاره
از روزن تنگ آن
میسر نیست!
/سلمان هراتی/
نوشته شده توسط بهار در جمعه 1386/09/30 ساعت 17:23 موضوع | لینک ثابت
تو نیستی
اما برایت چای می ریزم!
دیروز هم نبودی که برایت بلیت سینما گرفتم.
دوست داری بخند٬
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری مثل آینه مبهوت باش.
مبهوت من و دنیای کوچکم٬
دیگر چه فرقی می کند؟
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم!!!
/رسول یونان/
نوشته شده توسط بهار در یکشنبه 1386/09/25 ساعت 23:27 موضوع | لینک ثابت
خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
ماییم که پا، جا پای خود می نهیم و غروب می کنیم
هر پسین!..............
نوشته شده توسط بهار در دوشنبه 1386/09/19 ساعت 19:54 موضوع | لینک ثابت
شبیه ات نیستی تو
خودت باش
می خواهم دوست داشتن را ادامه بدهم.
/منیره پرورش/
نوشته شده توسط بهار در دوشنبه 1386/09/05 ساعت 19:31 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها